خاطره
سلام
زاستش ديدم بچه ها خاطره نوشتن گفتم ما هم عقب نمونيم ميخوام يه خاطره بگم
يه روز يه بنده خدايي كه خاطرش عزيز بود بهم اس ام اس داد گفت شماره دكتر الفي ر ميخوام داري؟
گفتم نميدونم بايد بگردم
بالاخره بعد از نيم ساعت درخواست از منابع اطلاعاتيم به هر زحمتي بود پيدا كردم
بعد اس دادم
لطفا بهش امروز زنگ نزنين
اگه گفت از كجا گير آوردين بگو از پارك علم وفناوري
يه وقت اسمي از من نياري و ....
چشمتون روز بد نبين فرستادم يه هو ديدم برا خود دكتر الفي فرستادم
و ادامه داستان كه چي شد و دكتر بعدش چه كاكرد و ... بماند
البته اگه دوست داشتين بگين كه بگم
بعد ميگن من سوتي ترينم شما بگين اينا تهمت نيست![]()
+ نوشته شده در بیست و هشتم تیر ۱۳۹۰ ساعت 8:42 توسط وهاب خوشدل
|
تاری کوچک از خانه سست عنکبوت را برگزیدیم تا بر آن بنشینیم و خاطرات خویش بر تن آن حکاکی کنیم.گاهی با هم درد دل کنیم و گاهی گپ و گفت.باشد که تا هستیم گرد یک شعله بنشینیم و بعد مسافت را در قربت قلب های خویش محو کنیم.لمحه ای به تماشای علم ناقص بنی آدم بگذرانیم و بدانیم چیزی بدست نیاورده ایم که بر آن غره شویم.