شکایت
یهو امشب دلم یاد گذشته های نه چندان دور افتاد.اخه شبهای امتحانات یه چیز دیگه بود.
واقعا فکر نمیکردم که این قدر زود این قدر فاصلیه ا بین بچه ها بیفته.اول از همه به خودم میگم.
از خودم شاکی هستم.چرا اینقدر زود دوستیمون داره تموم میشه.مایی که از برادر به هم نزدیکتر بودیم.
من از طرف خودم معذرت میخوام.امیدوارم دیگه تکرار نشه و زود به زود به وبلاگ سر بزنم.
دیگه داره فیلم هندی میشه.بسته دیگه
اولا که واسه همه دوستامون که دارن واسه کنکور میخونن دعا کنین.ایشالا که قبول شن.
دوما که یک پیشنهاد تووپ بدم.هر کسی که دوست داره قرار یه سفر به شیراز بزاریم.خرجشم طبق توافقهای صورت گرفته با هادی و سهیل هست.(سهیل اسپانسر تور هست و مجوزشم با سهیل)
کیا پایه هستن؟
خوب پس من و کیا میشیم دو نفر.
ظرفیت محدود است
تاری کوچک از خانه سست عنکبوت را برگزیدیم تا بر آن بنشینیم و خاطرات خویش بر تن آن حکاکی کنیم.گاهی با هم درد دل کنیم و گاهی گپ و گفت.باشد که تا هستیم گرد یک شعله بنشینیم و بعد مسافت را در قربت قلب های خویش محو کنیم.لمحه ای به تماشای علم ناقص بنی آدم بگذرانیم و بدانیم چیزی بدست نیاورده ایم که بر آن غره شویم.