.....
رقصي چنين ميانه ميدانم آرزوست
آسمان شاهد باش كه در زير سقف تو
يك تنه با انبوهي كثير از تانك ها و زره پوشها و سربازان كفر
روبرو شدم. لحظه اي ترديد به دل راه ندادم.
مي توان چمران بود و با خاك داغ و تفتيده جبهه ها رفاقتي ديرينه داشت خاكي كه سنگيني قدوم انسانهايي آزاد و سبك كه نگاه ايشان تنها به عالم بالا بود را بر خود احساس مي كرد و سر بر اين خاك مقدس درد و دلها با زمين واگويه كرد:
اي زمين تو شاهدي كه خون از بدنم جاري بود و با خاك هاي پاك تو
گلي گلگون بوجود آورده بود و من ابا نداشتم كه تا آخرين
قطره خون، خود را تسليم كنم
تاری کوچک از خانه سست عنکبوت را برگزیدیم تا بر آن بنشینیم و خاطرات خویش بر تن آن حکاکی کنیم.گاهی با هم درد دل کنیم و گاهی گپ و گفت.باشد که تا هستیم گرد یک شعله بنشینیم و بعد مسافت را در قربت قلب های خویش محو کنیم.لمحه ای به تماشای علم ناقص بنی آدم بگذرانیم و بدانیم چیزی بدست نیاورده ایم که بر آن غره شویم.